قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
2516
تاريخ الفي ( فارسى )
اين زمان او بىچاره است ، تو با قوّت خالقيّت خود بر او ببخشاى . يكى از زهّاد و صلحا ، سلطان ملكشاه را در خواب ديد . از او پرسيد كه : حقّ ، سبحانه و تعالى ، با تو چه كرد ؟ گفت : اگر دعاى آن پيرهزن دادخواه به فرياد من نرسيدى ، كار بر من مشكل بود . حقّ ، سبحانه و تعالى ، به بركت دعاى او بر من رحم كرد . بر سر مأواى آن زار پير * گر به دعايم نشدى دستگير بىنظر مرحمت پادشاه * حال من غمزده بودى تباه دادِ من او را به دعا رو نمود * فيض دعايش در رحمت گشود و سلطان ملكشاه در ايّام سلطنت خويش پايهء قدر و منزلت ملازمان خود از خويش و بيگانه بلند گردانيده مملكت روم را به داود بن سليمان بن قتلمش بن اسرائيل ارزانى داشت و ماوراء النهر و تركستان را به سلطان شاه بن قاورد بن چغرى بيگ ، و مصر و شام را به برادر خويش تتش ، و خوارزم را به توشكين غرجه ، و حلب را به قسيم الدّوله آقسنقر ، و موصل را به حكرميش ، و ديار بكر را به آق تيمور ، و فارس و كرمان را به ركن الدّوله خمارتگين ، و خراسان را به ولد ارجمند خود سلطان سنجر . و سالهاى بسيار ، حكومت آن ديار و امصار بر آن جماعت و اولاد و احفاد ايشان مسلّم بود . و در ايّام دولت او علم نجوم بسيار رونق و رواج داشت ؛ چه ، او به فنون رياضى ميل تمام داشت . بنابراين ، فرمود تا علماى نجوم و محاسبان ، رصد تازه بستند و ايّام و شهور را به قرار بازآوردند و تاريخ جلالى ، كه المال در تقاويم مسطور مىشود ، در زمان او پيدا شد « 1 » . و مدّت حياتش سى و هشت سال بود . بر ارباب انصاف مخفى و مستور نماند كه آنچه صاحب روضة الصّفا آورده كه بعد از فوت خواجه نظام الملك به هيجده روز سلطان وفات يافت منافات دارد به آنچه از قطعهء معزّى فهم مىشود « 2 » ؛ چه ، مفهوم از آن قطعه آن است كه فوت سلطان در ماه ديگر واقع شده . و عجيبتر از آن اين است كه صاحب روضة الصّفا معزّى را مؤيّد روايت خود آورده و جمعى از متأخّرين كه اعتنا و اهتمام به نصّ تاريخ داشتند مثل قاضى غياث الدّين جامى ، اين روايت را بعينه نقل كرده و به تصحيح منافات آن متوجّه نشده [ اند ] .
--> ( 1 ) . اصلاح تقويم و بستن زيج در سال چهار صد و شصت و هفت اتّفاق افتاد و در آن حكيم و شاعر بزرگ ايرانى خيام نيشابورى نيز شركت داشت . ( 2 ) . دو بيت از آن قطعه كه معزّى در مرثيهء ملكشاه گفته و ناظر بر همين موضوع است ، آورده مىشود : رفت در يك مه به فردوس برين دستور پير * شاه برنا از پى او رفت در ماهى دگر . . . كرد ناگه قهر يزدان عجز سلطان آشكار * قهر يزدانى ببين و عجز سلطانى نگر